|
|
|
| به نام خدا خیالی نیست... وقتی حتی دیگر صدایِ تو مسکّن را نمی ریزد در رگ هایم... مثلِ کودکی که بند ِ نافش را بریده اند و دارد زندگی تازه ای را تجربه می کند بی واسطه ی لوله ای که وصلش کند به جانِ کسی، بی واسطه ی وجود تو دارم می میرم... مردن، مردن است... فرقی نمی کند تو باشی یا نباشی... این شتری است که روزی هزار بار درِ خانه ام می خوابد... اصل منم که همیشه قرار است اعلامیه ام را بچسبانند به در و دیوار تا هزار نفر راه نرفته شان را مرور کنند... مرور کن... یک بار تو هم مرور کن... من را نه... خودت را... پیدا کن خط هایِ گمشده ی زندگی ات را... شاید همان وقت، یادت افتاد فاتحه ای را که بدهکاری تویِ صورتم فوت کنی... هر چند دیگر صدایِ تو هم مسکّن نمی ریزد در رگ هایم...
+
تاريخ یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 23:40 نويسنده اعظم حسن تقی
|
به نام خدا
پهلو می گیرم از تو... مثل ِ کشتی ای که دل می برد از دریا و تکیه می دهد به ساحل... پهلو می گیرم و خیره می شوم به جایی دور و فکر می کنم به روزهایی که درختی بودم در بیابان و تمام ِ آرزویم کشتی شدن بود... پهلو می گیرم از تو... و غرق می شوم در بیابان...
+
تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 12:19 نويسنده اعظم حسن تقی
|
به نام خدا
آنقدر گم شده ام که نیازی به گم شدن دوباره ندارم... لطفن نیا! هیچ وقت...
+
تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 2:41 نويسنده اعظم حسن تقی
به نام خدا امتحان تو بودی که رد شده ام از تو... حالا نگاه می کنم به این همه چراغ... زرد... زرد... زرد... چشم هایم سرخ می نویسد نبودنت را... آمده بودی روشنایی بپاشی به این شب ها و جایِ ماه را بگیری تویِ رویایی که ندارم؟ آمده بودی دست ِ دلم را ول کنی در بیابانی که انتها ندارد؟ از شب به شب پناه می برم... از تاریکی ام به ماهی که ندارم... از ماهی که ندارم به چاهی که هر شب غرقم می کند... این دور، دوِر ِ باطل ِ یک امتحان است... ببند چشم هایت را ببند...تاریکی ام چشم هایت را می زند...ببند... اگر نه این عذاب دامنِ تو را هم می گیرد... باید طی شود این عذاب ِ چهل ساله ی سرگردانی... یادت هست چه گفته بود خدا ؟ قَالَ فَإِنَّهَا مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعِينَ سَنَةً يَتِيهُونَ فِي الأَرْضِ فَلاَ تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْفَاسِقِينَ [خدا به موسى] فرمود [ورود به] آن [سرزمين] چهل سال بر ايشان حرام شد [كه] در بيابان سرگردان خواهند بود پس تو بر گروه نافرمانان اندوه مخور
+
تاريخ جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 18:29 نويسنده اعظم حسن تقی
|
به نام خدا باید نمی خوابیدم... آنقدر نمی خوابیدم و می خواندم و می نوشتم تا برسد و عکسِ حرمتان را بگذارد... آنقدر که تا نگاهش کنم بزنم زیر گریه... یادِ پنجره ی ِ فولاد بیافتم... یاد ِ آن شبی که خدا بود و شما بودید و ماه تویِ آسمان نشسته بود و من خیره شده بودم به پنجره فولاد... به آدم هایی خسته که انگشتان شان آویزان ِ یک نفس دعایِ خیرتان بود... باید نمی خوابیدم و تصویر حرم تان را که دیدم... می گشتم دنبال ِ آهنگی که بخواند: آمدم ای شاه پناهم بده... بشوم بچه آهویی که سرگردان مانده است... خیره شوم دوباره به عکسی که تار تار شده پشت ِ لایه یِ اشک.... بعد دلتنگی سر برود از چشم هایم... فکر کنم به اینکه چند وقت است راهم نداده اید... فکر کنم به اینکه لایق ِ وصل تان نیستم...هی بخواند آمده ام و جگرم آتش بگیرد و تمام ِ وجودم آه شود.... هی خواهش شود تمام ِ وجودم...خواهش شود برای ساعتی نفس کشیدن در هوایِ حرم تان....ساعتی نگاه کردن به خودم جایی دور از تمامِ هیاهوها... و نماز ِ شکر... نماز شکر... دعایم می کنید آقا؟ شما که آبرو دارید دعایم می کنید؟
+
تاريخ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 4:38 نويسنده اعظم حسن تقی
|
به نام خدا گاهی روحم به تنم زار می زند. دلم می خواهد بروم آویزانش کنم به چوب رختی. بعد بروم سرم را بگذارم رویِ بالش و برایِ خودم بمیرم... تا شاید تویِ خواب پاشویه کنی هذیان هایم را... من هی هذیان بگویم و تو انگشت هایت را فرو کنی توی موهایم بگویی تب است می گذرد... بروی با دلهره تویِ قرص ها بگردی و با لیوان آب و قرص برگردی. همین طور که آب را می دهی دستم برایت بگویم: می بینی تویِ چشم هایم خستگی را مگر نه؟ بگویی می بینم... بگویم گوشت را بگذار رویِ پیشانی ام... بعد بپرسم می شنوی صداهایِ تویِ سرم را؟ بگویی می شنوی... بگویم خسته ام... بروی دوباره تشت را پر آب کنی و برگردی... همین طور که داری پاشویه می کنی بزنم زیر گریه... بگویم خسته ام... از این همه رفتن و نرسیدن... از این همه دست به دستِ هم دادن ماه و خورشید... بگویم: تو هم نمی دانی کی می رسد آن روز؟ بگویی نمی دانی...بگویم:خسته ام... بی قرارم... بگویم: خدا که هوایم را دارد؟ بگویی دارد... بگویم:بخواه بیشتر هوایم را داشته باشد خسته ام... بگویی: می داند... بگویی: اگر نداشت که نمی فرستادم تا هذیان هایت را پاشویه کنم... بعد توی گوشم امن یجیب بخوانی... بخوانی... بخوانی آنقدر که بلند شوم روحم را از جا رختی بردارم و خیره شوم به جایی دور... آنقدر دور که صدای امن یجیبت را از نزدیک بشنوم...
+
تاريخ دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 0:38 نويسنده اعظم حسن تقی
|
به نام خدا
اعْلَمُوا أَنَّ اللَّـهَ يُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا ۚ قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ الْآيَاتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ ﴿١٧﴾ بدانيد كه خدا زمين را پس از مرگش زنده مىگرداند. به راستى آيات [خود] را براى شما روشن گردانيدهايم، باشد كه بينديشيد. (۱۷) سورة الحديد وقتی زمین را پس از مرگش زنده می کنی یعنی من هم زنده می شوم... مگر کسی می تواند امیدی بزرگتر از این به من بدهد؟ امیدی بزرگتر از این در این روزهایِ مردگی ام؟
+
تاريخ جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 3:33 نويسنده اعظم حسن تقی
|
به نام خدا
همین که دارم می بینم خوب است... همین که دارم بیدار می شوم از خواب... حالا بیدار شدنم با شنیدنِ صدایِ استخوان هایم باشد...مهم نیست... مهم این است که دارم خودم را بیرون می کشم از زیر آوار... دارم باور می کنم کلُّ شیء هالک الّا وجه تو را و تنهایی ای را که قرار نیست فقط سهم ِ گورم باشد... همین که تو هستی خوب است... همین که دستم را می گیری و از زیر آوار می کشی ام بیرون... همین که بیدارم می کنی و می گویی چشم هایم را بشویم ...آرام که شدم می گویی: می بینی هنوز سرِ پایی...
+
تاريخ سه شنبه ششم دی 1390ساعت 23:35 نويسنده اعظم حسن تقی
|
به نام خدا
آمده ام به قربانگاه بیاورم اسماعیلم را.. حکم حکم تو که باشد، کارد را می گذارم بر گلویش، بسم اللهی می گویم و باقی اش را می سپارم به خودت... پس این من/ این اسماعیل/ فرمان کارد با تو. هرچه بود- بود- هر چه شد- شد... هوایِ ما را داشته باش فقط...
پی نوشت: بغضِ بعضی لحظه ها بزرگ اند... بیچاره ابراهیم... چرا اسماعیل هیچ وقت نگفت به چه می اندیشیده در آن لحظه ها؟
+
تاريخ دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 22:42 نويسنده اعظم حسن تقی
|
به نام خدا
توکل به تو... و هیچ چیز بیشتر از این واژه ها آرامم نمی کند... آیه آیه که نگاه می کنم به جهان... به زندگی... به خودم... مگر نه اینکه جهان قرآن مصور است؟ و آیه ها در آن به جای ِ آنکه بنشینند ایستاده اند؟* ایستاده ام که نگاه کنم به خودم... نمی خواهم هیچ چیز ِ دیگر را... کفایتم می کند همین که این طور می شنوی... کفایتم می کند که هوایم را داری.. کفایتم می کند همین که نشانم می دهی... هزار بار فراموش می کنم و هزار بار دوباره تویِ گوش هایم می گویی... حتی اگر یک بار هم نشنوم... نبینم... توکل به تو... پشت گرمی ام تویی که همیشه هستی کنارم... تویی که می بینمت... می شنومت... حتی با چشم هایی بسته... با گوش هایی ناشنوا...
*جهان قرآنی مصور است و آیه ها در آن به جای ِ آنکه بنشینند ایستاده اند بخشی از شعر سلمان هراتی
+
تاريخ شنبه سوم دی 1390ساعت 23:18 نويسنده اعظم حسن تقی
|
|